چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم
رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم
شاعر در این شعر از درد و رنجی که به خاطر عشقش به یک بیوفا متحمل شده، سخن میگوید. او به این نتیجه میرسد که باید از عشق ناکام خود فاصله بگیرد. در گذشته تصمیم داشت برای وفای به او همه چیز را فدای عشقش کند، اما از بیوفایی معشوقش ناامید شده و از او فاصله میگیرد. دلش میخواهد به او بگوید که اگر خواست میتواند او را پیدا کند، اما خود شاعر از این مسیر پشیمان است. در نهایت، او از کارهای خود و عشقی که به او دارد میگوید و احساس میکند که در این عشق، زنجیری به دوش داشته و به نوعی در حال درمان دردهای خود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم
رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم
بر آن بودم که در راه وفایش عمرها باشم
چو میدیدم که ازحد میبرد جور و جفا رفتم
دلم گر آید از کویش برون آگه کنید او را
که گر خواهد مرا من جانب شهر وفا رفتم
شدم سویش به تکلیف کسان اما پشیمانم
نمیبایست رفتن سوی او دیگر چرا رفتم
ز من عشقی بگو دیوانگان عشق را وحشی
که من زنجیر کردم پاره در دارالشفا رفتم