یک همدم و همنفس ندارم
میمیرم و هیچ کس ندارم
شاعر در این شعر احساس تنهایی و بیکسی را به تصویر میکشد. او از نبود همدم و همراهی سخن میگوید و حسرتخوار دستانی است که نمیتواند به وصال برساندش. همچنین به حسرت و غمهایش اشاره کرده و از گلههایی که از دیگران دارد، اما نمیتواند بیان کند، صحبت میکند. در پایان، او نمیتواند آرامش یابد چون هیچ پناهی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک همدم و همنفس ندارم
میمیرم و هیچ کس ندارم
گویند بگیر دامن وصل
میخواهم و دسترس ندارم
دارم هوس و نمیدهد دست
آن نیست که این هوس ندارم
گفتی گلهای ز ما نداری
دارم گله از تو پس ندارم
وحشی نروم به خواب راحت
تا تکیه به خار و خس ندارم