دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتم
نشد پابوس روزی آستان بوسیدم و رفتم
شاعر با حسرت از کوی معشوق بازمیگردد و از اینکه نتوانسته به او نزدیک شود، ناراحت است. او در مسیر راه، خاک در خانه معشوق را به صورت خود میمالد و با بغض و اندوه، در حالی که فریادش به جایی نمیرسد، میرود. با این حال، او همچنان در اندیشه و حسرت وصال میماند و از اینکه نتوانسته به آرزوی خود برسد، در دل غم و افسوس است. در نهایت، شاعر به تنهایی و با دل پر از حسرت از کوی معشوق فاصله میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتم
نشد پابوس روزی آستان بوسیدم و رفتم
ز گرد راه خود را بر سر کوی تو افکندم
رخ پر گرد بر خاک درت مالیدم و رفتم
اگر منزل به منزل چون جرس نالم عجب نبود
که آواز درایی از درت نشنیدم و رفتم
نیامد سرو من بیرون که بر گرد سرش گردم
به سان گرد باد از غم به خود پیچیدم و رفتم
میسر چون نشد وحشی که بینم خلوت وصلش
به حسرت بر در و دیوار کویش دیدم و رفتم