ما اجنبی ز قاعدهٔ کار عالمیم
بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم
این شعر به توصیف وضعیت انسانها و جایگاه آنها در جهان میپردازد. شاعر بیان میکند که ما از قوانین طبیعی و اجتماعی جدا هستیم و در سرگردانی و بیهدفی در زندگی به سر میبریم. او به تفاوتهای انسانی اشاره میکند و از یک سو، به یکسانی و بیارزشی ما نسبت به طلا و سنگ میپردازد و از سوی دیگر، از نداشتن ارتباط با جهان و عدم توجه به محیط اطراف صحبت میکند. شاعر همچنین به زندگی بیخانمانها و مصائب آنان اشاره میکند و رفتارهای ناپسند و آزاردهندهای که در جامعه وجود دارد را نقد میکند. در کل، این شعر در مورد معضلات بشر و شرایط نامناسب اجتماعی و اخلاقی صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما اجنبی ز قاعدهٔ کار عالمیم
بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم
دیوانه طینتیم زر و سنگ ما یکیست
اینیم اگر عزیز و گر خوار عالمیم
با مرکز و محیط نداریم هیچ کار
هست اینقدر که در خم پرگار عالمیم
ما مردمان خانه بدوشیم و خش نشین
نی زان گروه خانه نگهدار عالمیم
حک کردنی چو نقطهٔ سهویم بر ورق
ما خال عیب صفحه رخسار عالمیم
با سینه برهنه به شیران نهیم رو
انصاف نیست ورنه جگردار عالمیم
وحشی رسوم راحت و آزار با هم است
زین عادت بد است که آزار عالمیم