کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
وین تند باد را به چراغ تو سردهم
این متن بیانگر درد و ناامیدی شاعر است که به عشق خود و شرایط دشوار زندگی اشاره میکند. شاعر از خوف از بروز احساسات و آسیبهایی که ممکن است به محبوبش برساند، صحبت میکند. او از ترس از تاثیرات منفی عشق بر زندگیاش و بازتابهای آن یاد میکند و در عین حال، به ناچار بودن در وضعیتی که نمیتواند از آن فرار کند، اشاره دارد. در نهایت، شاعر به نقصان و بیثمری تلاشهایش در این مسیر میپردازد و احساس میکند که عشقش به نوعی بیحاصل است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
وین تند باد را به چراغ تو سردهم
آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مباد
نخلی شوم که خنجر الماس بردهم
سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبی
اولیتر آنکه من همه کس را خبر دهم
کشتی نوح چیست چو توفان گریه شد
هرتخته زان سفینه به موجی دگر دهم
لرزد دلم که خانه حسنت کند سیاه
گر اندک اختیار به دود جگر دهم
افسردگی بس است که باد خزان شود
آه ار به بوستان جمال تو سر دهم
بیداد کیش من متنبه نمیشود
وحشی من این ندای عبث چند دردهم