صد دشنه بر دل میخورم وز خویش پنهان میکنم
جان گریه بر من میکند من خنده بر جان میکنم
در این شعر، شاعر از درد و غمهای عمیق خود سخن میگوید. او احساسات متناقضی را تجربه میکند؛ در حالی که در دلش دشنهها فرومیروند و جانش در حال گریه است، تبدیل به خنده میشود. قطرههای خونش به اشک تبدیل میشوند و غم با دخالت در زندگیاش او را به تنگ آمده است. شاعر با تصاویری زیبا از چاکهای پیراهنش و گل در گریبانش، به احساسات خود پرداخته و از زندانی بودن در غمها سخن میگوید. در پایان، او به صبر و تحمل در برابر سختیها اشاره میکند و میگوید که روزی غمها به پایان خواهند رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صد دشنه بر دل میخورم وز خویش پنهان میکنم
جان گریه بر من میکند من خنده بر جان میکنم
خون قطره قطره میچکد تا اشک نومیدی شود
وز آه سرد اندر جگر آن قطره پیکان میکنم
دست غم اندر جیب جان پای نشاط اندر چمن
پیراهنم صد چاک و من گل در گریبان میکنم
گلخنفروز حسرتم گردآورد خاشاک غم
بیدرد پندارد که من گشت گلستان میکنم
غم هم به تنگ آمد ولی قفلست دایم بر درش
این خانهٔ تنگی که من او را به زندان میکنم
امروز یا فردا اجل دشواری غم میبرد
وحشی دو روزی صبر کن کار تو آسان میکنم