من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنم
گر سرم برداری از تن سرفرازی میکنم
شاعر در این اشعار از عشق و درد دلش صحبت میکند. او به شدت دلتنگ و جانسوز است و مانند شمع در حال انشعاب و ذوب شدن است. اگرچه ممکن است به آرامش و سرفرازی برسد، اما عشقی که تجربه میکند او را درگیر کرده است. او به احوال معشوق اشاره میکند و از بیاعتنایی و ناز او گلایه دارد. در نهایت، به شدت در آتش عشق میسوزد و گرفتار ناامیدی است، مانند وحشیای که در میان خاک و خون میتپد و عشقش را بازی میداند، در حالی که او در واقع در رنج و درد است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنم
گر سرم برداری از تن سرفرازی میکنم
با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کشست
آه اگر داند که با او عشقبازی میکنم
میکشد آنم که خنجر میزند وانگه به ناز
باز می پرسد که چون عاشق نوازی میکنم
ای عزیزان بار خواهم بست یار من کجاست
حاضرش سازید تا من کار سازی میکنم
همچو وحشی نیم بسمل در میان خاک و خون
میتپم و آن شوخ پندارد که بازی میکنم