دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم
در گوشهٔ باغی می نابی نکشیدیم
در این شعر، شاعر از دوری از لذتها و شادیهای زندگی سخن میگوید. او به یادآوری روزهایی میپردازد که در باغ نشسته و از شراب و زیباییهای طبیعت لذت میبرده است، اما اکنون به خاطر غم و حجابهای زندگی، از آن لذتها دور مانده است. شاعر به دشواریهایی که تجربه کرده اشاره میکند و میگوید که سختتر از جدایی و دوری چیزی را تجربه نکرده است. این شعر حسرت و افسوس را نسبت به لحظات خوش و فراموش شده زندگی بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم
در گوشهٔ باغی می نابی نکشیدیم
چون سبزه قدم بر لب جویی ننهادیم
چون لاله قدح بر لب آبی نکشیدیم
بر چهره کشیدیم نقاب کفن افسوس
کز چهرهٔ مقصود نقابی نکشیدیم
بسیار عذابی که کشیدیم ولیکن
دشوارتر از هجر عذابی نکشیدیم
وحشی به رخ ما در فیضی نگشودند
تا پای طلب از همه بابی نکشیدیم