چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
شاعر در این ابیات به درد و رنجی که از دوری محبوبش متحمل شده است، اشاره میکند. او از کارهایی که برای عشقش کرده و عواطفش را با جانش قاطی کرده، صحبت میکند. طبیب به او میگوید که درمانی برای دردش وجود ندارد، ولی او به نوعی خود را درمان کرده است. شاعر از دل پارهپارهاش میگوید و به تأثیر عواطفی که در سینهاش داشته اشاره میکند. احساس سوز و گداز و عواطف عمیق او تصویر میشود، و در نهایت از اینکه چگونه این احساسات را به دیگران توضیح میدهد و با آنها در میان میگذارد، حرف میزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم
مگو وقتی دل صد پارهای بودت کجا بردی
کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم
ز سر بگذشت آب دیدهاش از سرگذشت من
به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم
ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم
به او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم