آتش به جگر زان رخ افروخته دارم
وین گریهٔ تلخ از جگر سوخته دارم
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که از جدایی و دوری معشوق به دل دارد، سخن میگوید. او به آتش درون خود اشاره میکند که ناشی از عشق و غم است و گریهاش نشانهای از سوختن دلش است. شاعر از داغی صحبت میکند که بر جانش نشسته و به دیگران میگوید که او به خاطر عشقش، همواره در جستجوی معشوق خود بوده است. او همچنین به تازگی گرفتار غم شده و میخواهد که کسی او را در این حالت رها نکند. در نهایت، شاعر به نور و امیدی که از عشق خود میگیرد، اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتش به جگر زان رخ افروخته دارم
وین گریهٔ تلخ از جگر سوخته دارم
گفتی تو چه اندوختهای ز آتش دوری
این داغ که بر جان غم اندوخته دارم
انداختهام صید مراد از نظر خویش
یعنی صفت باز نظر دوخته دارم
در دام غمت تازه فتادم نگهم دار
من عادت مرغان نو آموخته دارم
وحشی به دل این آتش سوزنده چو فانوس
از پرتو آن شمع بر افروخته دارم