کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم
این شعر احساس ناکامی و اندوه شاعر را به تصویر میکشد. شاعر از نبود عشق و یاری که در گذشته از او بیخبر بوده سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که زمانی که به عشق نیاز داشته، آن عشق در دسترس نبوده و تنها زمانی آمده که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. شاعر به تنهایی و کمبود محبت در جمع دوستان اشاره میکند و نشان میدهد که به رغم میل به ارتباط و دوستی، هنوز حس تنهایی و کمبود در او باقی است. در نهایت، شاعر به احساس ناپایداری و عدم رضایت از زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم
تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی
آنروز آمدی که نثاری نداشتم
گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت
خندید و گفت من به تو کاری نداشتم
شد مانع نشستنم از خاک راه خویش
خاکم به سر که قدر غباری نداشتم
پیوسته دست بر سرم از عشق بود کار
هرگز به دست دست نگاری نداشتم
در مجلسی میانه جمعی نبود یار
کانجا پی نظاره کناری نداشتم
وحشی مرا به هیچ گلستان گذر نبود
کز نوگلی فغان هزاری نداشتم