صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم
خوش بر سر بهانه نشستهست طاقتم
این شعر حاکی از احساس عمیق تنهایی و درد ناشی از جدایی است. شاعر از ناتوانی در تحمل دوری محبوبش سخن میگوید و به تشبیههایی از زندانی بودن و حیرت از جدایی خود اشاره میکند. او خود را در دام هجر میبیند و بر این باور است که هیچ کس نباید دوران جدایی دایمی را تحمل کند. او به نوعی در تلاش است تا وضعیت خود را بیان کند و از مقامی که به عنوان عاشق دارد، سخن میگوید. در نهایت، او خود را به عنوان یک "مورخ زندانی" توصیف میکند که مدتهاست در حسرت و انتظار به سر میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم
خوش بر سر بهانه نشستهست طاقتم
من مرد حملهٔ سپه هجر نیستم
گیرم که استوار بود پای جرأتم
زندان بی در است کدورتسرای هجر
من چون در این طلسم فتادم به حیرتم
جایز نداشتهست کسی هجر دائمی
من مفتی مسائل کیش محبتم
وحشی منم مورخ زندانیان هجر
زیرا که دیر سالهٔ زندان حسرتم