مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهام
عندلیبم سخت بی برگ و نوا افتادهام
شاعر در این غزل از جدایی و افسردگی خود صحبت میکند. او خود را چون پرندهای زندانی توصیف میکند که آرزوی پرواز دارد، اما به دلیل غم و درد، زمینگیر شده است. بهار و جوانی از او دور شده و احساس پژمردگی و بیبرگی میکند. این جدایی و نبود امید به رهایی، او را در زنجیر غم گرفتار کرده و در حال سوختن در یاد معشوق است. در مجموع، شعر به احساسات عمیق اندوه و ناامیدی شاعر اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهام
عندلیبم سخت بی برگ و نوا افتادهام
نوبهاری میدماند از خاک من گل وان گذشت
گشتهام پژمرده و ز نشو و نما افتادهام
در هوای گلشنی سد ره چو مرغ بستهبال
کردهام آهنگ پرواز و بجا افتادهام
گر نمیپویم ره دیدار عذرم ظاهر است
بسکه در زنجیر غم ماندم ز پا افتادهام
نه گمان رستگی دارم نه امید خلاص
سخت در تشویش و محکم در بلا افتادهام
مایهٔ هستی تمامی سوختم بر یاد وصل
مفلسم وحشی به فکر کیمیا افتادهام