چون طفل اشک پرده در راز نیستم
از من مپوش راز که غماز نیستم
این شعر بیانگر درونی ترین احساسات و اندیشههای شاعر است. شاعر میگوید که او در فراق معشوق خود اشک میریزد و از بیان رازهای درونی خود ابا دارد، زیرا نمیخواهد به کسی خیانت کند. او در انتظار شنیدن صدای معشوقش است و به یاد او در خواب و خیال میافتد. شاعر به وجود معشوق خود اشاره میکند و بیان میکند که چگونه عشق او او را در دنیای خود غرق کرده است. همچنین، او درباره وفاداری و عدم خیانت به عشقش سخن میگوید و تأکید میکند که او هرگز خانه و زندگیاش را برای کسی ترک نخواهد کرد، زیرا به ارزشهای خود پایبند است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون طفل اشک پرده در راز نیستم
از من مپوش راز که غماز نیستم
در انتظار اینکه مگر خواندم شبی
یک شب نشد که گوش بر آواز نیستم
بیخود مرا حکایت او چیست بر زبان
گر در خیال آن بت طناز نیستم
در بزم عشق نرد مرادی نمیزدم
زانرو که چون رقیب دغا باز نیستم
گر ترک خانمان نکنم از برای تو
وحشی رند خانه برانداز نیستم