منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم
بوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و رنجی است که از جدایی و بیتوجهی یار به او میکشد. شاعر در حالی که در مجلس دیگری مستی یار را تماشا میکند، به یاد روزهای خوشی میافتد که در کنار یار بوده و در آن زمان به او خدمت کرده است. او از بیتوجهی یار ناراحت است و تحمل این رنج را ندارد. همچنین، شاعر به خاطر عشقش به یار از غم و درد خود سخن نمیگوید. احساس دلتنگی، حسرت و عدم درک از سوی یار در این شعر به وضوح مشهود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم
بوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم
صبر رنجیدنم از یار به روزی نکشید
طاقت من چو همین بود چه می رنجیدم
غیردانست که از مجلس خاصم راندی
شب که با چشم تر از کوی تو بر گردیدم
یاد آن روز که دامان توام بود به دست
میزدی خنجر و من پای تو میبوسیدم
وحشی از عشق خبر داشت که با سد غم یار
مرد و حرفی گله آمیز ازو نشنیدم