ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم؟
این شعر بیانگر احساس عمیق ناراحتی و ناتوانی عاشق است. شاعر به شدت تحت تأثیر غم و درد ناشی از دوستش قرار دارد و به طرز کنایهآمیزی به پزشک اشاره میکند که هرچند او ناتوان است، اما هنوز به عشقش امید دارد. او خود را به گدایی تشبیه میکند که به امید دریافت محبت و عشق از معشوق، به درگاه او آمده است. همچنین، شاعر از ترس از عذاب و بلای عشقش در زندگی و پس از آن میگوید و نشان میدهد که این غم و درد او را به شدت تحت فشار قرار داده و اگر این وضعیت ادامه یابد، اثری از او باقی نخواهد ماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم؟
به گمانِ این فکندم، تن ناتوان به کویت
که سگ تو بر سر آید، به امید استخوانم
اگر آن که زهر باشد چو تو نوشخند بخشی
به خدا که خوشتر آید ز حیات جاودانم
ز غم تو میگریزم من ازین جهان و ترسم
که همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم
نه قرار مانده وحشی ز غمش مرا نه طاقت
اثری نماند از من اگر این چنین بمانم