دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم
ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم
در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی خود به معشوق صحبت میکند. او احساس میکند که مانند پرندهای اسیر است و نگران است که عاشقش به او بیتوجهی کند و او را از یاد ببرد. شاعر خواهان غیبت از نظر محبوبش است، حتی اگر این باعث درد و رنج بیشترش شود. او از این میترسد که دریاچه فراموشی، خاطرات و احساساتش را از یاد ببرد. در پایان، شاعر میگوید که جانش به وداع تن میزند و حالا که جدا شده، محبوبش باید در ادامه راهش بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم
ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم
خواهم که شوم ازنظر لطف تو غایب
هر چند که پر دردم و بسیار حقیرم
گر آب فراموشی ازین بیشتر آید
ترسم که فرو شوید از آن لوح ضمیرم
جان کرد وداع تن و برخاست که وحشی
بنشین تو که من در قدم موکب میرم