ز کوی آن پری دیوانه رفتم
نکو کردم خردمندانه رفتم
شاعر در این شعر از عشق و تجربیات خود در عالم شور و حال سخن میگوید. او از کوی محبوبی دیوانهوار میگذرد و به سفر میرود. به زاهدان میگوید که توبه کرده و از میخانه دور شده است، اما در عمق وجودش با عشق و تجربههایش بیگانه نیست. او به یاد ساقی میافتد که چگونه با یک پیمانه از خود بیخود شده و در اعماق عشق غرق شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز کوی آن پری دیوانه رفتم
نکو کردم خردمندانه رفتم
بیا بشنو ز من افسانه عشق
که دیگر بر سر افسانه رفتم
ز من باور کند زاهد زهی عقل
که کردم توبه وز میخانه رفتم
سفر کردم ز کوی آشنایی
ز صبر و دین و دل بیگانه رفتم
چه می بود اینکه ساقی داد وحشی
که من از خود به یک پیمانه رفتم