چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردم
به نزدیکش روم سد بار و باز از شرم برگردم
در این شعر، شاعر به شدت به عشق و شوق خود به محبوبش اشاره کرده و ابراز میکند که چقدر حاضراست برای دیدن او تلاش کند و دور او بچرخد، حتی اگر باعث شرم و عذابش شود. او از حالتی که به خاطر عشق محبوبش دچار زخم میشود و از مشقتها و رنجها نیز خسته نمیشود، سخن میگوید. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشقش به محبوبش در قلبش شعلهور است و اگر چه ممکن است در حوادث مختلف دچار مشکل شود، اما همچنان به گرد او میچرخد و از عشقش دست برنمیدارد. در کل، این شعر بیانگر درد و لذت عشق و همچنین فدای کردن خود برای محبوب است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردم
به نزدیکش روم سد بار و باز از شرم برگردم
من بد روز را آن بخت بیدار از کجا باشد
که در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم
دلم سد پاره گشت از خنجرش و ز شوق هر زخمی
به خویش آیم دمی سد بار و از خود بیخبر گردم
اگر جز کعبهٔ کوی تو باشد قبله گاه من
الاهی ناامید از سجدهٔ آن خاک در گردم
نه از سوز محبت بی نصیبم همچو پروانه
که در هر انجمن گرد سر شمع دگر گردم
به بزم عیش شبها تا سحر او را چه غم باشد
که بر گرد درش زاری کنان شب تا سحر گردم
به زخم خنجر بیداد او خو کردهام وحشی
نمیخواهم که یک دم دور از آن بیدادگر گردم