مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم
ننشینم به رهش بر سر کویش نروم
شاعر در این شعر به دلتنگی و آرزوهای خود نسبت به معشوقش اشاره میکند. او احساس میکند که در زندگیاش مصلحتی وجود دارد که او را از رفتن به سوی معشوقش بازمیدارد. با وجود این، او آرزو دارد که بتواند هر روز به زیباییهای او نگاهی بیندازد، اما نمیتواند این کار را بکند. عشق او به این شخص آنقدر قوی است که هیچ چیز نمیتواند او را از فکر کردن به او بازدارد، حتی اگر این عشق دردناک باشد. شاعر به نوعی با حسرت از فاصلهاش از معشوق سخن میگوید و آرزوی وصال را در دل دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم
ننشینم به رهش بر سر کویش نروم
هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب
که یک امروز به نظارهٔ رویش نروم
آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست
خود به خود من به شکن گیری مویش نروم
سد صلا میزند آن چشم و به این جرأت شوق
بر در وصل ز اندیشهٔ خویش نروم
گر توان خواند فسونی که در آیند به دل
هرگز از پیش دل عربده جویش نروم
ساقی ما ز می خاص به بزم آورده است
نیست معلوم که از دست سبویش نروم
وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخر
در سر حسرت رخسار نکویش نروم