ما گل به پاسبان گلستان گذاشتیم
بستان به پرورندهٔ بستان گذاشتیم
این شعر دربارهٔ حوادث و تجربیات زندگی است که با نمادهایی از طبیعت و عشق بیان شده است. شاعر به توصیف گل و باغ و کشتی میپردازد و نشان میدهد که چگونه ما در زندگی با مشکلات و چالشها روبهرو میشویم. همچنین، اشاره به عشق و آرزوها دارد و به ما یادآوری میکند که گاهی مجبور میشویم برای دستیابی به خواستههایمان، از راههای سخت عبور کنیم. در نهایت، این شعر بیانکنندهٔ دلتنگی و دلسپردگی به عشق و زیباییهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما گل به پاسبان گلستان گذاشتیم
بستان به پرورندهٔ بستان گذاشتیم
میآید از گشودن آن بوی منتی
در بسته باغ خلد به رضوان گذاشتیم
در کار ما مضایقهای داشت ناخدا
کشتی به موج و رخت به توفان گذاشتیم
در خود نیافتیم مدارا به اهرمن
بوسیدن بساط سلیمان گذاشتیم
کردیم پا ز دیده به عزم ره حرم
ره بسته بود خار مغیلان گذاشتیم
ظلمت به پیش چشمهٔ حیوان تتق کشید
رفتیم و ذوق چشمه حیوان گذاشتیم
وحشی نداشت پای گریز از کمند عشق
او را به بند خانهٔ حرمان گذاشتیم