آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم
نو شد آن سلسله کهنه و آن بند قدیم
این شعر درباره وفاداری و پیوندهای قدیمی است. شاعر به یادآوری ارتباطات دیرینه و عهدها میپردازد و از دلتنگی و علاقهاش نسبت به معشوق سخن میگوید. او به خواستههای درونیاش اشاره میکند و بر نیاز به خلوت و گفتوگو با کسی که به او اعتماد دارد تأکید میکند. همچنین، شاعر از رشد و بالندگی درخت زندگی خود صحبت میکند و به امید تجدید پیمان و ادامه پیوندهای قدیمی اشاره دارد. در نهایت، به صدای پندگویان و حکمتهای گذشته گوش میدهد و به دنبال معنا و حقیقت در روابط انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم
نو شد آن سلسله کهنه و آن بند قدیم
آمدم من به سر گریهٔ خود به که تو نیز
بر سر ناز خود آیی و شکرخند قدیم
به وفای تو که تا روز قیامت باقیست
عهد دیرین به قرار خود و سوگند قدیم
نخل تو یک دو ثمر داشت به خامی افتاد
من و پروردن آن نخل برومند قدیم
بهر آن حلقه به گوشیم که بودیم ای باد
برسان بندگی ما به خداوند قدیم
خلوتی خواهم و در بسته ویک محرم راز
که گشایم سر راز و گلهای چند قدیم
وحشی آن سلسله نو کرد که آیند ز نو
پندگویان قدیمی به سر پند قدیم