این بس که تماشایی بستان تو باشم
مرغ سر دیوار گلستان تو باشم
شاعر در این شعر ابراز میکند که تنها دوست دارد در بستان محبوبش از دور نظارهگر باشد و در کنارش زندگی کند. او از لذتهای معنوی و زیباییهای محبت میگوید و اینکه حتی اگر در دوری باشد، باز هم میخواهد در حضور معشوقهاش وجود داشته باشد. شاعر خود را به عنوان یک پرنده در گلستان و همچنین در نقش خدمتگزاری که به معشوق خدمت میکند، معرفی میکند. او در تصویرسازیهای مختلف، عشق و ارادت خود را به معشوق به تصویر میکشد و در نهایت نشان میدهد که دلش میخواهد همواره در کنار و در خدمت او باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
این بس که تماشایی بستان تو باشم
مرغ سر دیوار گلستان تو باشم
کافیست همین بهرهام از مائدهٔ وصل
کز دور مگس ران سر خوان تو باشم
این منصب من بس که چو رخش تو شود زین
جاروب کش عرصهٔ جولان تو باشم
خواهم که شود دست سراپای وجودم
در شغل عنان گیری یکران تو باشم
در بزمگه یوسف اگر ره دهدم بخت
درآرزوی گوشهٔ زندان تو باشم
در تشنگیم طالع بد جان به لب آرد
گر خود به سر چشمهٔ حیوان تو باشم
من وحشیم و نغمه سرای چمن حسن
معذورم اگر مرغ غزلخوان تو باشم