شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبایی کنم
ناموس را یک سو نهم بنیاد رسوایی کنم
در این شعر، شاعر از حالتی از تحمل و شکیبایی سخن میگوید که دیگر به پایان رسیده و حالا تصمیم دارد به عشق و احساسات خود اهمیت بیشتری بدهد. او به جدایی از شکیبایی فکر کرده و میخواهد رسوایی عشق را بپذیرد. شاعر تأکید میکند که در پی وفا و صداقت است، اما درد و غم عشق نیز او را درگیر کرده است. همچنین او به خلوت شب و احوالات دلش اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که نمیتواند از احساساتش چشمپوشی کند و به آزادی در انتخاب عشق و دلبستگی فکر میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبایی کنم
ناموس را یک سو نهم بنیاد رسوایی کنم
چندی بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود
هم محرم مجلس شوم هم باده پیمایی کنم
گر خواهیم در بند غم پای وفا در سلسله
کردم میان خاک و خون زنجیر فرسایی کنم
تو خفته و من هر شبی در خلوت جان آرمت
دل را نگهبانی دهم خود را تماشایی کنم
گفتم که خود رایی مکن گفت اینچنین باشد ولی
وحشی کجا شیدا شود گر ترک خود رایی کنم