سحر کجاست که فراش جلوهگاه توام
نشسته بر سر ره دیدهبان راه توام
شاعر در این شعر به جستجوی سحر و زیبایی معشوق میپردازد. او خود را بهعنوان یک عاشق مشتاق معرفی میکند که با شوق به سراغ محبوبش آمده است. شاعر از حالتی نگران و در عذابی که در انتظار صبح است، سخن میگوید و نشان میدهد که اگرچه محبوبش او را طرد کرده، اما همچنان به پیمان عشق وفادار است. در نهایت، او از محبوب میخواهد که سبک بسازد و او را به عنوان گواهی بر عشقش بپذیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سحر کجاست که فراش جلوهگاه توام
نشسته بر سر ره دیدهبان راه توام
هنوز خفته چو بخت منند خلق که من
برون دویده ز شوق رخ چو ماه توام
من آن گدای حریصم که صبح نیست هنوز
که ایستاده به دریوزه نگاه توام
مرا تو اول شب راندهای به خواری ومن
سحر خود آمدهام باز و عذر خواه توام
تو بیگناه کشی کن که ایستاده به عذر
به روز عرض جزا حایل گناه توام
اگر به کشتن وحشی گواه میطلبی
مرا طلب به گواهی که من گواه توام