به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
ز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ
در این شعر، شاعر از حالاتی چون عشق و جدایی، دوری از دنیا و تعلقات مادی صحبت میکند. او به انزوای خود از قید و بندهای زندگی اشاره دارد و از رهایی از درد و رنجهای جسمی و روحی یاد میکند. شاعر به ناپایداریهای زندگی و معنای فراتر از آنها میپردازد و درخواست میکند که در یک حالت آزاد و بینام و نشان قرار گیرد. در واقع، او به دنبال یک اتصال عمیق و روحانی با معشوق است که از تمامی قیود رهایی داشته باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
ز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ
بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته بر خود
ورای نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ
سخن را شسته دفتر بر سر آب فراموشی
چو گل از پای تا سر گوش اما از زبان فارغ
کمان را زه بریده، تیر را پیکان و پر، کنده
سپر افکنده خود را کرده از تیر و کمان فارغ
عجب مرغی نه جایی در قفس نی از قفس بیرون
ز دام و دانه و پروازگاه و آشیان فارغ
برون از مردن و از زیستن بس بلعجب جایی
که آنجا میتوان بودن ز ننگ جسم و جان فارغ
به شکلی بند و خرسندی به نامی تا به کی وحشی؟
بیا تا در نوردم گردم از نام و نشان فارغ