بی رخِ جانپرورِ جانان مرا از جان چه حظ
از چنان جانی که باشد بی رخِ جانان چه حظ
شاعر در این شعر به شدت از دوری و عدم حضور محبوب خود به شدت ناراحت و ناامید است. او میگوید که بودن جان (روح) او هیچ حظ و لذتی ندارد اگر محبوبش در کنارش نیست. او به خوشحالیهایی که در زندگیاش وجود دارد (مانند شهر و باغ) بیمیلی نشان میدهد چون آنها را بدون حضور محبوب بیمعنا میبیند. به طور کلی، شاعر از زندگی و جهان بدون محبوبش بسیار ناامید و افسرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی رخِ جانپرورِ جانان مرا از جان چه حظ
از چنان جانی که باشد بی رخِ جانان چه حظ
دیگر از شهرم چه خوشحالی چو آن مهپاره رفت
چون ز کنعان رفت یوسف دیگر از کنعان چه حظ
ناامید از خدمتِ او جان چه کار آید مرا
جان که صرفِ خدمتِ جانان نگردد زان چه حظ
جانبِ بستان چه میخوانی مرا ای باغبان
با من آن گلپیرهن چون نیست در بستان چه حظ
دل به تنگ آمد مرا وحشی نمیخواهم جهان
از جهان بی او مرا در گوشهٔ حرمان چه حظ