نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص
کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص
شاعر در این شعر، از درد و رنج ناشی از جدایی و هجران سخن میگوید و میخواهد از این درد بیپایان رهایی یابد. او از اجل میخواهد تا او را به سادگی و راحتی آزاد کند. همچنین، او تشبیهاتی انجام میدهد و بیان میکند که در میان طوفان زندگی به یک کشتی نیاز دارد تا خود را نجات دهد. شاعر از بدبختیهایش مینالد و در نهایت از زندانی بودن ناشی از غم و اندوهش میگوید و آرزو دارد که رهایی یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص
کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص
کار دشوار است برمن ، وقت کار است ای اجل
سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص
کشتی تابوت میخواهم که آب از سرگذشت
تا به آن کشتی کنم خود را ازین توفان خلاص
چند نالم بردرش ای همنشین زارم بکش
کو رهد از درد سر ، من گردم از افغان خلاص
بست وحشی با دل خرم ازین غمخانه رخت
چون گرفتاری که خود را یابد از زندان خلاص