با جوانی چند در عین وفا میبینمش
باز با جمع غریبی آشنا میبینمش
شاعر در این بیتها از تجربههای خود با یک جوان وفادار صحبت میکند. او به جمعی غریبه میرسد و متوجه میشود که دوستان گذشتهاش از او دور شدهاند. در چهرهی معشوقش که زمانی زیبا و صاف بود، حالا نشانههای ناپاکی را میبیند. شاعر که پیش از این همه چیز را برای معشوقش فدا میکرد، حالا احساس میکند که هر جا باشد از او فاصله میگیرد. او همچنین به دلش اشاره میکند که به مانند یک پرندهی آزاد تلاش کرده از دامها فرار کند اما دوباره در تنگنا قرار گرفته و به نوعی گرفتار شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با جوانی چند در عین وفا میبینمش
باز با جمع غریبی آشنا میبینمش
باز تا امروز دارد با که میل اختلاط
زانکه از یاران دیروزی جدا میبینمش
ماه رخسارش که چون آیینه بودی در صفا
بیصفا گردید با من بیصفا میبینمش
آنکه هر دم در ره او میفکندم خویش را
راه میگردانم اکنون هر کجا میبینمش
مرغ دل وحشی که از دامی به چندین حیله جست
از سرنو باز جایی مبتلا میبینمش