کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش
جان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش
این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر نسبت به محبوبش، شیرین، است. او به یاد شیرین، جانش را میسوزاند و تیشه به دست میگیرد. شاعر بدون او، حس درد و غم را تجربه میکند و توصیف میکند که چگونه خواهان دیدار اوست. او اشاره میکند که بسیاری از افراد بر سر قبر محبوبش جان دادهاند. در نهایت، گرچه عشق باعث آزار او شده، اما آن عشق در ذهن و قلبش باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش
جان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش
آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی او
تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش
جمله از خاک درش خیزند روز رستخیز
بسکه بیماران غم مردند بر خاک درش
دست برخنجر خرامان میرود آن ترک مست
مانده چشم حسرت خلقی به دست و خنجرش
فکر زلفت از سر وحشی سر مویی نرفت
گرچه مویی گشت از زلف تو جسم لاغرش