بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش
جذبهای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش
در این شعر، شاعر از عشق و پیوندهای آن صحبت میکند. او به دنبال جذبهای است که بتواند بندهای وابستگی را از هم بگسلد. عشق را خونخوار میداند و به تضاد آن با خویشتن اشاره دارد. شاعر همچنان بر این نکته تأکید میکند که در هیچ زمانی به یک موضوع پایبند نیست و نمیتواند به خواستههای ناخرسند خود پاسخ دهد. او از خدا میخواهد که به حال نیازمندان نگاهی بیندازد و از خشکی جان خود در زهد و خودداری مینالد. در نهایت، او به دنبال جرعهای از شراب است تا سوگندهای خود را بشکند و رهایی یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش
جذبهای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش
عشق خونخوار است با بیگانه و خویشش چه کار
خورد کم خونی مگر یعقوب از فرزند خویش
ایستادن نیست بر یک مطلبم در هیچ حال
بر نمیآیم به میل طبع ناخرسند خویش
اینچنین مستغنی از حال تهی دستان مباش
آخر ای منعم نگاهی کن به حاجتمند خویش
وحشی آمد از خمار زهد خشکم جان به لب
کو صلای جرعهای تا بشکنم سوگند خویش