در ماندهام به درد دل بی علاج خویش
و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
در این شعر، شاعر از درد و رنج عمیق خود سخن میگوید و احساس نارضایتی از وضعیت زندگیاش را بیان میکند. او به ناتوانی در پیدا کردن آرامش و عشق اشاره میکند و به جستجوی چیزی بهتر در دنیای خراب و ویرانه خود میپردازد. شاعر با استفاده از تشبیهها و نمادها، از روزهای تیره و شبهای ناامید کننده خود سخن میگوید و به مقایسهاش با فرهاد اشاره میکند که در پی رسیدن به محبوبش باید از تاج و مقامش بگذرد. در نهایت، او از معنای واقعی سخن گفتن و اظهار احساساتش ابراز ناامیدی میکند و میگوید که در دنیای بیرحم امروز، کلماتش بیاثر ماندهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در ماندهام به درد دل بی علاج خویش
و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بود
جوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش
جان را مگر به مشعلهٔ دل برون برم
زین روزهای تیره و شبهای داج خویش
فرهاد را که بگذرد از سر چه نسبت است
با آنکه مشکل است بر او ترک تاج خویش
عذب فرات گو دگری خور که ما خوشیم
با آب شور دیده و تلخ اجاج خویش
ای صاحب متاع صباحت تلطفی
کاورده عاجزی به درت احتیاج خویش
وحشی رواج نیست سخن را، زبان ببند
تا چند دعوی از سخن بی رواج خویش