کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش
گشتیم هیچکارهٔ ملک وجود خویش
در این شعر، شاعر از احساسات و تضادهای درونی خود صحبت میکند. او به ناامیدی و بیکسی اشاره دارد و از نابودی خود به علت عشق به معشوقش سخن میگوید. در عین حال، او میخواهد که معشوقش به او توجه کند و از او انتظار دارد. شاعر به حاکم بودن معشوق بر زندگیاش اشاره میکند و این که چقدر برایش مهم است که رضایت معشوق را جلب کند. در نهایت، او به حسرت و غم خود اشاره میکند و آن را با شادی دیگران مقایسه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش
گشتیم هیچکارهٔ ملک وجود خویش
غماز در کمین گهرهای راز بود
قفلی زدیم بر در گفت و شنود خویش
من بودم و نمودی و باقی خیال تو
رفتم که پردهای بکشم بر نمود خویش
یک وعده خواهم از تو که گردم در انتظار
حاکم تویی در آمدن دیر و زود خویش
از چشم من به خود نگر و منع کن مرا
بی اختیار اگر نشوی در سجود خویش
گو جان و سر برو، غرض ما رضای تست
حاشا که ما زیان تو خواهیم و سود خویش
بزم نشاط یار کجا وین فغان زار
وحشی نوای مجلس غم کن سرود خویش