روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و بیگانگی میپردازد. شاعر آرزو دارد که روزی عشق او از درد و رنج دوری بیرون آید و او را به سوی خود جذب کند. او به یاد میآورد که عشق گاهی با ناکامی همراه است و این احساسات نمیتوانند باعث شکایت از معشوق شوند. همچنین، در پایان، شاعر به حس خجلتی اشاره میکند که در رویارویی با محبوب خود احساس میکند. این شعر به زیبایی تضادهای عشق و yearning را بازتاب میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
این گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش
لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
نیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش
چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکن
این سری کز بار او فرسودهام زانوی خویش
سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شد
هم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش