مغرور کسی به که درت جا نکند کس
وصلی که محالست تمنا نکند کس
این شعر به موضوع غرور و زیبایی میپردازد. شاعر بیان میکند که کسانی که مغرور هستند، در واقع هیچ ارزشی ندارند و هیچکس نمیتواند به آنها برسد. او از یوسف مصری یاد میکند که محبوبیتش باعث میشود کسی نتواند در بیع او شرکت کند. زیبایی و جذابیت شخصیتی مانند زلیخا و یعقوب هم در نظر او بینظیر است. همچنین شاعر در اشاره به پرندهای به نام سیمرغ، تأکید میکند که حتی موجودی با عظمت هم در دام عشق گرفتار میشود. او بار دیگر به موضوع قتل و بیعدالتی اشاره میکند و میگوید که خیلیها بدون جرم جان خود را از دست میدهند و ناز و زیبایی هم به خودی خود ارزشمند نیستند، بلکه حسن و زیبایی در ذات خود باعث توجه میشود. در نهایت، همهی این مسائل ناشی از زیبایی و جذابیت است که بر دلها سلطه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مغرور کسی به که درت جا نکند کس
وصلی که محالست تمنا نکند کس
نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی
بیعانهٔ جان چیست که سودا نکند کس
روشن نکند چشم کس این طرفه عزیزیست
همچشمی یعقوب و زلیخا نکند کس
مرغ دل ما کیست اگر دامگه اینست
سیمرغ به دام افتد و پروا نکند کس
آه این چه غرور است که سد کشته گر افتد
دزدیده هم از دور تماشا نکند کس
چندین سر بی جرم به دار است در آن کو
یک بار سر از ناز به بالا نکند کس
وحشی سبب ناز و تغافل همه حسن است
حسن ار نبود این همه اینها نکند کس