هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز
وز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز
در این شعر، شاعر از دلرفتگی و حیرت ناشی از عشق سخن میگوید. او همچنان دچار پریشانی و درد ناشی از جدایی از معشوق است و احساس میکند که آثار این درد بر چهرهی معشوقش نیز نمایان است. شاعر به مخاطب خود توصیه میکند که در حضور معشوق، به بیان درد دل خود بپردازد، اما اذعان میکند که ممکن است معشوق از عمق درد او بیخبر باشد. در نهایت، شاعر به نوع خاصی از سخن و بیان احساسات اشاره میکند که در چشم برخی، عمومی و قابل درک نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز
وز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز
سوخت دل از داغ و داغم بار جانسوز آنچنان
جان بر آمد از غم و غم همدم جانی هنوز
ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کن
خوب میگویی ولی او را نمیدانی هنوز
گرچه عمری شد که کشت از درد استغنا مرا
در رخش پیداست آثار پشیمانی هنوز
وحشی از طرز سخن بگذر که اینجا عام نیست
طرز خاص نکته پردازان کاشانی هنوز