وه که دامن میکشد آن سرو ناز از من هنوز
ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز
شعر دربارهی عشق و درد و فراق است. شاعر از محبوب خود که همچنان در زندگیاش حضور دارد، سخن میگوید. او از ناز و محبت محبوب یاد میکند و میخواهد که این محبت ادامه داشته باشد. حتی با وجود گذشت زمان و زخمهای عمیق، هنوز هم از محبوبش انتظار عشق و توجه دارد. شاعر به شدت دلباخته است و خود را قربانی عشق میداند، و از سوز و گدازی که به خاطر محبوبش تحمل کرده، صحبت میکند. در نهایت، او حس میکند که محبوبش هنوز از او دوری میکند و این فاصله برایش دردآور است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وه که دامن میکشد آن سرو ناز از من هنوز
ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز
ناز بر من کن که نازت میکشم تا زندهام
نیمجانی هست و میآید نیاز از من هنوز
آنچنان جانبازیی کردم به راه او که خلق
سالها بگذشت و میگویند باز از من هنوز
سوختم سد بار پیش او سراپا همچو شمع
پرسد اکنون باعث سوز و گداز از من هنوز
همچو وحشی گه به تیغم مینوازد گه به تیر
مرحمت نگرفته باز آن دلنواز از من هنوز