ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز
آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز
این شعر به بیان درد و رنج دل شاعر پرداخته و از بندگی و سختیهای زندگی سخن میگوید. شاعر به دل خود اشاره میکند که به دلیل آرزوها و خواستهها محدود و محصور است. او به دل میگوید که اگر کوه هم میبود، حالا طاقت نداشت و از جا کنده میشد. شاعر از جنون و خواستههایش صحبت میکند و از خودش میخواهد که در این بندها رها شود. همچنین به شرم از بندگی و بیخدایی اشاره دارد و میگوید که تا کی باید به خود آسیب بزند و از آرزوهای دور شدهاش هرگز دست نکشد. در نهایت، شاعر به سادگی دل و ناآگاهی فردی دیگر اشاره میکند که متوجه حال او نیست و فکر میکند که قابل پند و اندرز است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز
آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز
کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله
اینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز
وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلی
اله اله ، بسته آن سست پیوندی هنوز
با همه خدمت چه بودی گر پذیرفتی ترا
شرم بادت زین غلامی، بی خداوندی هنوز
خندهات بر خود نیامد پارهای بر خود بخند
از لب او چشم در راه شکرخندی هنوز
تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود بس است
این کهن نخل تمنا را نیفکندی هنوز
ساده دل وحشی که میداند ترا احوال چیست
وین گمان دارد که گویا قابل پندی هنوز