شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز
این شعر به بیان احساسات عمیق و عاشقانهی شاعر میپردازد. شاعر خود را به عنوان یک سگ غزالی معرفی میکند که هرگز تسلیم عشق نشده است و از رابطهای عمیق و پر درد رنج میبرد. او به دنبال نور و روشنی (آفتاب) در شب تاریک خود است و از مشکلاتی که در جوانی با آنها مواجه بوده، یاد میکند. شاعر اشاره میکند که هیچکس او را به دنیای عشق و شراب دعوت نکرده و تجربیات عشق و نام خود را به او نرساندهاند. او در مسیر عشق جا مانده ولی عشق او را اسیر کرده و از آن رهایی ندارد. در نهایت، به رابطهای اشاره میکند که همچنان دلش آن را میخواهد، اما از آسیبهای آن نیز آگاه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز
ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم
که شبی ز خانه بیرون ننهاده گام هرگز
هوس پیاله خوردن بودم به خردسالی
که کسی نگفته پیشش ز شراب و جام هرگز
چو حدیث من بر آید کند آنچنان تغافل
که مگر به عمر خویشم نشنیده نام هرگز
به رهت مقام کردم ، نگذاشتی مقیمم
به اسیر خود نبودی تو در این مقام هرگز
به شکنج طره او دل وحشی است مایل
که خلاصیش مبادا ز بلای دام هرگز