مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد
چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد
این شعر حاکی از غم و اندوه شاعر است. او به تلاش و دردهای خود اشاره میکند و میگوید که مانند بلبل نمیتواند به راحتی از گل و بوستان بگوید، زیرا در دلش اندوه و دلتنگیهای بسیاری وجود دارد. شاعر ابراز میکند که از بیان دردهایش میترسد، چون ممکن است دیگران بدگویی کنند. او به مشکلات و چالشهای زندگی اشاره دارد و احساس میکند که حتی در زیباییها، مانند گل، غم و تیرگیهایی وجود دارد. همچنین، او در جستجوی درمانی برای زخمهای نهان دل خود است و آرزو میکند که پزشکی پیدا کند که بتواند این دردهای پنهان را درمان کند. در کل، شعر به تضاد بین زیبایی و غم، و تلاش برای یافتن آرامش و درمان پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد
چو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد
گلش در هم شکفت آن بی مروت بین که میخواهد
چنین فصلی در بستان به روی دوستان بندد
زبانم میسراید قصهٔ اندوه و میترسم
که بر هر حرف من بدگو هزاران داستان بندد
خدنگی خوردهام کاری ز شست ناز پرکاری
که از ابرو گشاید تیر و تهمت بر کمان بندد
رهی در پیشم افتادست و بیم رهزنی در پی
که چون بر کاروانی تاخت اول دست جان بندد
قبا میپوشد و خون میکند افشاندن دستش
معاذالله از آن ساعت که خنجر بر میان بندد
علاج زخمهای ظاهری آید ز وحشی هم
طبیبی آنچنان خواهم که او زخمی نهان بندد