ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید
که سازد این کلید و قفل این زندان که بگشاید
شاعر در این شعر به بیان درد و رنج ناشی از عشق و محرومیت میپردازد. او در تلاش است تا کلیدی برای گشودن قفل زندان احساساتش بیابد و از غم و حسرت رهایی یابد. شاعر به تصویر کشیدن احساسات عمیق خود ادامه میدهد و به چالشهای دوستی و وصال اشاره میکند که همچون طلسمی سخت و دشوار است. در انتها، او به امید اینکه درهای بسته یک روز گشوده شوند، اشاره میکند و از خداوند میخواهد که این درها را باز کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید
که سازد این کلید و قفل این زندان که بگشاید
به گلخن گر روم از رشک گلخن تاب در بندند
به روی ناکسی چون من در بستان که بگشاید
چنین کز دیدن هر ناپسندم خون بجوش آمد
اگر نه سیل خون زور آورد مژگان که بگشاید
جگر تا لب گره از غصه و سد عقده در خاطر
کجا ظاهر کنم وین عقدهٔ پنهان که بگشاید
طلسم دوستی پرخوف و گنج وصل پردشمن
عجب گنجیست اما تا طلسم آن که بگشاید
مگو وحشی که بگشاید در امید ما آخر
خدا بگشاید این در، آخر ای نادان که بگشاید