شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید
یکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید
شاعر در این شعر از احساسات شدید و عاطفی خود نسبت به عشق و جنون سخن میگوید. او میگوید که ناگهان شوق و عشق در او شعلهور شده و آرزوهایی که قبلاً در او اثری نداشت، به سرعت به وجود آمدهاند. فرهاد که به زیبایی شیرین نگاه میکند، به سمت کوه بیستون میرود. شاعر خود را در آستانه عشق میبیند و ناگهان به شدت در این عشق غرق میشود. او از قطرهای که تبدیل به جوی آب میشود، سخن میگوید و به توفان جنون اشاره میکند. در پایان، شاعر به درد و رنجهایی که از عشق و سرنوشت متحمل شده اشاره میکند و خود را به خاطر این مشکلات خوار نمیبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید
یکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید
آن آرزو که دوش نبودش اثر هنوز
بسیار زود بود به این عشق چون کشید
فرهاد وضع مجلس شیرین نظاره کرد
برجست و رخت خود به سوی بیستون کشید
خود را نهفته بود بر این آستانه عشق
بیرون دوید ناگه و مارا درون کشید
آن نم که بود قطره شد و قطره جوی آب
وز آب جو گذشت به توفان جنون کشید
زین می به جرعهٔ دگر از خود برون رویم
زین بادهای درد که از ما فزون کشید
وحشی به خود نکرد چنین خوار خویش را
گر خواریی کشید ز بخت زبون کشید