دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند
چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند
این شعر دربارهٔ عشق و عواطف سخن میگوید. شاعر با بیان اینکه دلی که از عشق گرم باشد، هرگز از درد و رنج نمیهراسد، احساسی عمیق و مستمر را به تصویر میکشد. او بیان میکند که دلش، با وجود آسیبهای ممکن، تاب و تحمل را دارد و از سوی دیگر، نمیتواند بیپروایی نسبت به محبت و دوستی را درک کند. همچنین، شاعر به تصویر کشیدن حالت مستی به خاطر عشق و زیبایی پرداخته و در نهایت میگوید که گلها (نماد عشق و زیبایی) نیز هرچند ظاهری زیبا دارند، در نهایت باید با پژمردن و زوال مواجه شوند. در کل، این شعر تأکید بر قدرت و آسیبپذیری عشق و زیبایی در زندگی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند
چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند
دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد
نه دل سنگست پنداری که آزردن نمیداند
خسک در زیر پا دارد مقیم کوی مشتاقی
عجب نبود که پای صبر افشردن نمیداند
عنان کمتر کش اینجا چون رسی کز ما وفاکیشان
کسی دست تظلم بر عنان بردن نمیداند
مِیی در کاسه دارم مایهٔ سد گونه بد مستی
هنوز او مستی خون جگر خوردن نمیداند
بخند ای گل، کز آب چشم وحشی پرورش داری
که هر گل کو به بار آورد پژمردن نمیداند