سرخیای کان ز نی تیر تو پیدا باشد
رنگ خونابهٔ خم جگر ما باشد
در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او به سرخی و درد دل اشاره میکند و از رازهایی که دارد میترسد، صحبت میکند. شاعر با عشق خود درگیر است و میخواهد دوری از آن شوخی کند که تنها باشد. او از زخمهای ناشی از عشق حرف میزند و به زیبایی معشوقش اشاره میکند که در میان هیاهو، زیباییاش نمایان است. او احساس میکند وقتی معشوق در نظرش باشد، هیچ اشکی نمیتواند از چشمانش بریزد، و او از دغدغههایش میرود تا مبادا عشق را فراموش کند. در نهایت، او بیان میکند که احساس عشق و جنون او را به یک گل تبدیل کرده است، که نشاندهندهٔ وضعیت هیجانانگیز و عاطفیاش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سرخیای کان ز نی تیر تو پیدا باشد
رنگ خونابهٔ خم جگر ما باشد
رازها دارم و زان بیم که بدنام شود
میکنم دوری از آن شوخ چو تنها باشد
چون دهم جان کفنم پینهٔ مرهم گردد
بسکه از تیغ توام زخم بر اعضا باشد
ای خوش آن ناز که چون بر سر غوغا باشی
اثر خنده ز لبهای تو پیدا باشد
چون تو در دیده نشینی نرود اشک بلی
کی رود طفل زجایی که تماشا باشد
میرم از دغدغه چون غیر نباشد پیدا
که مبادا حرم وصل تواش جا باشد
گل گل از سنگ جنون گشت تن ما وحشی
آری آری گل دیوانگی اینها باشد