دوش اندک شکوهای از یار میبایست کرد
و ز پی آن گریهای بسیار میبایست کرد
شاعر در این شعر به عشق و احساسات خود نسبت به یار اشاره میکند. او میگوید که باید اندکی از یار شکوه کند و بعد از آن بسیار بگوید و گریه کند. وی حال خود را با سوز و گداز بیان میکند و میگوید که چارهای جز محبت و ابراز احساسات ندارد. شاعر از یاری که بعد از مدتها به او سر زده، انتظار دارد که حالش را بپرسد و به او توجه کند. او همچنین اشاره میکند که اگر در جمعی ناراحتی وجود دارد، بهتر است آن را بیان کند. در پایان، شاعر به مشکلاتی که در رابطهاش با یار ایجاد شده، میپردازد و میگوید که نمیخواهد نامش از یاد دوست برود و خواهان خاطرهای کوچک از خود است. در نهایت، او از اشتباهات خود و رنجشهایی که از رفتار دیگران متحمل شده، سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش اندک شکوهای از یار میبایست کرد
و ز پی آن گریهای بسیار میبایست کرد
حال خود گر عرض میکردم به این سوز و گداز
چارهٔ کار منش ناچار میبایست کرد
بعد عمری کامدی یک لحظه میبایستبود
پرسش حال من بیمار میبایست کرد
امتحان ناکرده خواندی غیر را در بزم خاص
چند روزی چون منش آزار میبایست کرد
رفتن از مجلس بدین صورت چه معنی داشت دوش
رنجشی گر داشتی اظهار میبایست کرد
تا شود ظاهر که نام ما نرفت از یاد دوست
یاد ما در نامهای یک بار میبایست کرد
کار خود بد کردم از عرض محبت پیش یار
خود غلط کردم چرا این کار میبایست کرد
شب که میبردند مست از بزم آن بدخو مرا
هر چه دل میخواست با اغیار میبایست کرد
اینکه وحشی را زدی بر دار کم لطفی نبود
اولش بسیار منت دار میبایست کرد