آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
آهی زدیم و آینهات را جلا نماند
این شعر بیانگر احساس ناامیدی و دلشکستگی شاعر از عشق و وفای معشوق است. او میگوید که زیبایی معشوقش دیگر مثل قبل نیست و علیرغم تلاشها، در نهایت چیزی برای امیدواری باقی نمانده است. شاعر از تجربیات تلخ و رنجهایی که از عشق کشیده، صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که دیگر قادر به تحمل بار وفاداری و محبت نیست. به طور کلی، این شعر انعکاس غم و یأس ناشی از یک رابطه عاطفی ناموفق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
آهی زدیم و آینهات را جلا نماند
روزی که ما ز بند تو آزاد میشدیم
بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند
دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او
هیچم امیدواری مهر و وفا نماند
سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندید
کز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند
وحشی ز آستانهٔ او بار بست و رفت
از ضعف چون تحمل بار جفا نماند