پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد
که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد
غزل درباره عشق و longing است. شاعر میخواهد به وصال معشوقش برسد، اما از موانع و مشکلاتی که ممکن است در این راه پیش بیفتد، میترسد. او تلاش میکند با صبر و تحمل، به دوری از محبوبش بپردازد، اما نگران است که این فاصله به ناگهانی به درد و حسرت شدید تبدیل شود. در نهایت، آرزوی او این است که روزی درد و عشقش را با دیگران در میان بگذارد و آن را به زبان بیاورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد
که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد
به خود دادم قرار صبر بی او یک دو روز اما
از آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد
فغان کز دست شد کارم ز هجر و کار سازان را
ز ضعف طالعم هر روز کاری در میان افتد
خوش آن روزی که چون گویند پیشت حرف مشتاقان
حدیث درد من هم از کناری در میان افتد