عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفتهاند
عاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفتهاند
این شعر دربارهی مفهوم عشق و چالشهای آن صحبت میکند. شاعر به طور عمیق به تضادها و زیباییهای عاشقی پرداخته و میگوید که عشق ممکن است به ذلت و بیاعتباری منجر شود و تحمل درد و رنج جزء جداییناپذیر آن است. او به حالتهای بیم و امید در عشق اشاره میکند و تأکید میکند که پرهیز از غیر معشوق ویژگی تقواست. در انتها، او به این نتیجه میرسد که عشق واقعی و درست باعث رستگاری میشود و در نهایت، دوستی را برتر از زندگی خود میداند و حفظ آن را مهمتر میشمارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفتهاند
عاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفتهاند
کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من
عاشقی را رکن اعظم بردباری گفتهاند
پای تا سر بیم و امیدم که طور عشق را
غایت نومیدی و امیدواری گفتهاند
پیش من هست احتراز از چشم و دل از غیر دوست
آنچه اهل تقویش پرهیزکاری گفتهاند
راست شد دل با رضای یار و، رست از هجر و وصل
آری آری راستی و رستگاری گفتهاند
من مرید عشق گر ارشاد آن شد حاصلم
آن صفت کش نام موت اختیاری گفتهاند
زیستن فرعست وحشی ، اصل پاس دوستیست
جان و سر سهلست اول حفظ یاری گفتهاند