ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
دیده را مژده که هنگام تماشا آمد
این شعر به زیبایی و عاشقانه بودن عشق و حالتهای دل عاشق میپردازد. شاعر از ورود محبوب به دنیای خود سخن میگوید و این تغییر را به یک لحظه شگفتانگیز تشبیه میکند. او درباره زیبایی محبوب و اثر آن بر دل و جسمش صحبت میکند و این که چگونه آرزوها و مژدههای جدیدی به زندگیاش رسیده است. شاعر همچنین به غم و شیرینی عشق اشاره میکند و از تنهایی و انتظارش میگوید. در پایان، به مخاطب هشدار میدهد که در خواب نماند و آمادهی مواجهه با واقعیت باشد، چرا که وقت عشق و ملاقات فرا رسیده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
دیده را مژده که هنگام تماشا آمد
تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم
گل به گلزار شد و لاله به صحرا آمد
پرتو طلعت یوسف مگرش خواهد عذر
آنچه بر دیدهٔ یعقوب و زلیخا آمد
غمزهاش کرد طمع در دل و چونش ندهم
خاصه اکنون که تبسم به تقاضا آمد
مژدهٔ عمر ابد میرسد اکنون ز لبش
صبرکن یک نفس ای دل که مسیحا آمد
منع دل زین ره پر تفرقه کردم نشنید
رفت با یک حشر طاقت و تنها آمد
باش آماده فتراک ملامت وحشی
که تو در خوابی و صیاد ز سد جا آمد