بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
عشق آمد و با نشأهٔ دیوانگی آمد
در این شعر، شاعر به احساسات و اندوه ناشی از عشق میپردازد. او به غم و بیقراری ناشی از عشق اشاره میکند و عقل را فرا میخواند که از عشق دوری کند، زیرا عشق به نوعی دشمن خرد و فرزانگی است. شاعر همچنین تأکید میکند که وجود غم شاید باعث خوشحالی باشد و در دلش خانهگزیند. در نهایت، او به شمعی همچون پروانهای اشاره میکند که در آتش عشق میسوزد و تبدیل به مرغی وحشی میشود. این شعر، ترکیبی از احساسات عاشقانه، غم و دیوانگی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
عشق آمد و با نشأهٔ دیوانگی آمد
ای عقل همانا که نداری خبر از عشق
بگریز که او دشمن فرزانگی آمد
خوش باشد اگر کنج غمت هست که این دل
با رخنهٔ دیرینه به ویرانگی آمد
دارد خبری آن نگه خاص که سویم
مخصوص به سد شیوهٔ بیگانگی آمد
ای شمع به هر شعله که خواهیش بسوزان
مرغ دل وحشی که به پروانگی آمد